تبليغاتX
خوشه
انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند
 

خداااااااااااا

دوري ازم...دورم ازت.......دور ...خيلي دور ....خيلي خيلي دور....

تو رفتي جاي دور يا من ؟

من تو رو نميبينم  يا تو منو؟

تو اول رفتي يا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا

داغونم..كمك كن

بگو

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/04ساعت 12:39  توسط خوشه 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/13ساعت 20:16  توسط خوشه  | 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم

لنگستن هيوز .برگردان احمد شاملو

به خاطر سالروز از دست دادن شاملو!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 1:25  توسط خوشه  | 

در اين بلبشوي(چه ميدانم چه!) امدم تا سايتي رو معرفي كنم به نام ديباچه كه البته دير زمانيست اسمش در كنار پيوندهايم به چشم ميخورد، اما چيزي كه مرا و بر ان داشت كه  مبلغ در بست اين سايت شم

 كم لطفي فضاي اينترنت و محافل ادبي به داستان نويسي بود .متاسفانه هميشه ادبيات با اسم شعر هم قرين بوده و هرذوق زده ايي هم كه بخواهد خود را به ادبيات بچسپاند از طبع داشته و يا نداشته شاعريش استفاده ميكند. و ديگر حق  داستان نويسي و ادبيات نمايشي و حتي نقد ها ميرود به پستويي .به همين جهت  امروز مفتخر به اشنايي سايت پربار ديباچه شدم كه ميتوانيد داستان كوتاه تمام نويسنده هاي مطرح ايراني و خارجي  مثل..صادق هدايت، احمد محمود ،؛محمود دولت ابادي .؛سيمين دانشور .ال احمدبهرام صادقيصادق چوبك.،گلي ترقي غلامحسين ساعدي ؛جمالزاده و حتي داستانك هايي از فروغ فرخزاد و ابراهيم گلستان و يا نويسنده هاي ديگر جهان مثل چخوف؛.جيمز جويس ؛.ويرجينيا وولف. ؛.ميلان كوندرا؛فاكنرعزيز نسين.؛،دولامارتين،.عدنان غريفي،.لوركا با ترجمه هايي از  مترجم هاي خوب كشورمان مثل نجف دريا بندري.مينو مشيري .احمد شاملو.... رو در كنار مباحث ديگري مثل نقد ..گفتگو ..و يا حتي خواندن داستان به زبان اصلي ان ببينيد و تازه اگر هم كه دستي بر قلم داشتيد ميتوانيد داستانك خود را با رعايت قوانين ارسال داستان به اين سايت بفرستيد (ديگه فكر نكم بهتر ازاينش را سراغ داشته باشيد! خلاصه اينكه سنگ مفت گنجشك مفت خواستيد امتحان كنيد، ما را هم بي خبر نگذاريد )

 

و ديگه اينكه از همه كسايي كه به اينجا سر ميزنند درخواست ميكنم كه اين سايت را  حتما لينك كنيد تا هم در دسترس خودتان باشد و هم ديگران ،وهم اينكه حق داستان نويسي را خوب ادا كرده باشيم .والسلام!

سبز باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 15:43  توسط خوشه  | 

چراغ مي شكفد

مي وزم روي شب

در سياهي چراغ مي شكفد

ماه

قايقي در تلاطم پرده

ميوزم روي ساقه روي چمن روي درياچه روي تپه و دشت

مي وزم نرم و باغ مي شكفد

نام كوچك

درخت را بنام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

    كوه را به نام سنگ

دل شكفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام كوچكم صدا بزن

                                       عمران صلاحي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 15:29  توسط خوشه  | 

نمشود که باور کنم ..نمیشود که چشمهایم راروي هم بگذارم  و تو نیایی ..نمی شود که ما باشیم تو با ان همه هنرت نباشی ..میشود؟ میشود خسرو ؟حالا من نصف شبی امده ام چه بگویم؟بگویم که تو نیستی ..بگویم که رفته ایی انهم برای همیشه ؟بگویم که وقتی کسی رفت دیگر بر نمی گردد؟ولی مگر میشود که تو بر نگردی؟..  .مگر میشود که تو نباشی و خانه ما سبز بماند؟ مگر نه اینکه گفتی خانه باید سبز باشد سبز واین خانه بدون تو مگر سبز میماند؟

و تو اصلا چرا انهمه خاطره را برديي. ..ان صدایت را  ....صدایی که ری را را میخواند؟تو اصلا چرا خودت را بردی .. چرا رفته يي ...حقش را نداشتی که برویی ..حقش را نداشتی خسرو ..(اخر چرا رفتي؟) ..باید میماندی ببین چه با ما کردی تو دلت امد؟

به خدا پروانه ها پيش از انكه پير شوند ميميرند

و اما خاطرات تا جاودان جاويدان براي هميشه با ما خواهد ماند و وقتي كه بزرگ شديم به بچه هاي خود خواهيم گفت از خسرو  خسرويي كه ناشكيبا از بين ما رفت.

 ..روحت سبز سبز سبز ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 3:43  توسط خوشه  | 

حوصله ام نمي شود.. ..نمي شود كه من از خودم بگويم....نميشود كه سرم را بگذارم روي صفحه كليد و هي زار وزار بزنمشان ....نميشود ....براي تمام نشدنهايم نمي شود .. ..بعضي وقتها هوس ميكنم بنويسم براي كسي ..چيزي ..كسي....كسي كه نه گفتنهايش مثل من قاطع باشد ...دو تا ابروهايش را به هم بتند و مرا بخواند... با ان عينكش تمام هيكل  مرابخواند و گوشه لبش را هم تاب ندهد بعد مرا خط ميكشد  و همين همين ....نميشود ....نميشود كه من بنويسم ....حرفها و فكرها همينطور ميايند و نميروند جا خوش كرده اند انهم روي شانه من ...همه براي تسلا بخشيدن به بيچارگيشان  به  بيچارتر از خودشان  نگاه ميكنند و انها هم انگار مرا ديده اند و اصلا هم چشمشان از اين خيره شدنهايشان درد نميكند ....

.و چه دردي دارد اين نانوشتن ها .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 15:59  توسط خوشه  | 

در جامعه ما اگر خيلي چيزها نباشي اوضاعت بد ميشود!مثل تهراني نبودن ...مثل دروغ نگفتن....مثل ساده بودن!

اما چيزي كه مرا به خود مشغول كرده ملاك ها و ضوابطيست كه در جامعه ما بر اساس ان  ميزان املي يك فرد را مشخص ميكند كه از ان ميان ميتوان به چهار عامل اصلي كه استخوان بندي اين ويژگي را هويدا ميسازد اشاره نمود

۱.دوست دختر يا دوست پسر نداشتن

۲.در مجالس عروسي لباس پوشيدن

۳.به مسائل مذهبي پايبند بودن

۴.ر و اب ط ن ا م ش ر و ع نداشتن

همان طور كه از ويژگي ها فوق الذكر بر ميايدامل بودن در كشورما پديده ايست بسيار نادر كه به مدد همديگر در حال ريشه كن كردن هر چه تمام تر  ان هستيم و توانسته ايم  در سطح جهان از دسته اسگلي و املي به دسته كشور هاي متمدن صعود كنيم و همچنان پرچم  علم  و شكوفايي و همه چيز فهميدن  را بر شانه هاي خود به احتزاز در بياوريم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 23:43  توسط خوشه  | 

چندي پيش يكي از دوستان (دلبستگي )مرا به بازي دعوت كرد مشاعره نام .بعد از مدتي تصميم گرفتم اين بازي را در وبلاگ خودم ادامه دهم؛اما انگار منم به سرنوشت دگر دوستان دچار شده ام چرا كه هر چه قدر كه شعرهايم را گشتم ديدم همه جور كلمات در ان پيدا ميشود جز اين چهار كلمه بدبختانه تر وقتي خودم را هم تكاندم  ديدم نه طريقتي درمن پيدا ميشود كه شوخي شوخي هم كه شده باشد ما را به سوداي عاشقي برد و نه دلي كه  براي محض قانون بازي هم كه شده  شعري بسرايد!نتيجه ي ساده اش اينكه قيد اين قانون را زدم و فكر كردم به جاي تصنع بازي، شعري كه حال و هواي خودم را توصيف ميكند را بگذارم ..كه ازياغي هوشنگ شفا(مشكوك)مدد گرفتم اما همين چند روز پيش در وبلاگ رسول رخشاشعري را ديدم كه عجيب مرا به خود برد و نميدانم چرا ته زبانم همه اش ان را زمزمه ميكنم ....نباش ...ديگر نباش...حتي اگر ميخواهي.....به خاطر همين، اين شعر را انتخاب ميكنم ..لازم به ذكر است كه اين شعرمن ديگر سالهاست ليلا نيستم و يا ديگر شعر زيباي ايشان(ما داريم  نزديكتر ميشويم )را مي توانيد در سايت ادبي ..جن و پري..مجله دال ..وومجله والس.و ..... ببينيد .

 نگران نباش

بار آخر را که بودم

به حساب نبودن بگذار

انگار نه انگار

آب از آب و

دست از دست

تکان خورده است

 

نه منم که تو را

نه تویی که مرا

 

همان که شد

من بودم و

باز نبودی

همان که هست

من هستم و

شاید تو ...

 

نباش ... دیگر نباش

 
 

 نگو  که پیچیده اش می کنم

 

بودن یا نبودن

خیلی مهم نیست

مهم

اتفاق ها هستند

که کنار تخت افتاده اند

  

دیگر راحت باش

به شکل عجیب اتاقت فکر نکن

حتا

به تابلوی کوچکی که جز رنگ

چیزی نیست

نگران نباش

که آدم ها فراموشت کنند

که لیلی

لیلا صدایت کند

و من بگویم

چرا سایه چشم هایت آبی نیست ؟

و قرمز

کمتر به لب هایت می آید

و اينكه ..... 

خيلي هم مهربان نيستي..خیلی هم مهربان نیستی

 

فرقی نمی کند

هر طور که می خواهی باش

حتا اگر می خواهی

دیگر نباش    

 

 

 

 

در اخر از دوست خوبم دلبستگي بابت دعوتشان تشكر و بابت تاخيرم عذرخواهي ميكنم و دوستان پايين را به ادامه اين مشاعره با كلمات ....(ليلي_ليلا ....ادم ها...نبودن ....نباش ...)دعوت ميكنم.

پرنيان......وقتي كه......دولت عشق.....پنجره

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 21:8  توسط خوشه  | 

چشمهايت را كه باز كني،پره هاي گوشت را كه فراخ تر كني ،گوشهايت را هم اگر بيشتر بجنباني مي  تواني درست حسشان كني،ميتواني قشنگ ببيني خودت را،دنيايت را،خودت كه در پوشالي از حرفها و واژه ها نشسته ايي چهارزانو، و هيچ شايد به خيالت هم نرسد كه چه ها را قورت ميدهي؟ ،چه هارا ميشنويي؟

بو كه كني ميبيني جدايي از بوي سيروسبزي و بي خيالي،جدايي از بوي تورم و بنزين،جدايي از بوي دستبندها و جنجالهاي تو خالي ،يك سري چيزها انگار كه بويشان قوي تر است ....چشم كه باز بگذاري ميبيني به جاي اينكه تو بر دنيايت باشي اين خشونت و تحكم و اصرارست كه بر دنيايت كه نه بر خودت سوار شده! چشم هايت را اگر باز كني ،دنياي مجازيت را اگر خوب بگردي،كامنت هايت را اگر خوب بخواني ،وبلاگهايت را اگر خوب سرچ كني ميبيني انگار هي دارد بويش قويتر ميشود،بوي تحكم،بوي خشونت بوي پتكي كه هي ميخورد به سرت،بوي تو نميداني و من ميدانم ،تو نمي فهمي و من ميفهمم، بوي تو دروغ مي گويي و من راست، بوي تو شطاني و من؛ فرشته( البته با واژه هايي در لفاف لفظ پوشيده !) از اين دنيا هم اگر به در ايي و اين دنيايت را هم گاه گاهي ببيني ،ميشنوي كه همان بوها اينجا هم است  همين بغل گوشت ،تلويزيون راكه باز كني گوش راديويت را هم كه پيچ دهي ، پاي صحبت بزرگترهايت كه بنشيني، گفتگوي تمدن ها را هم اگر داشته باشي ميبيني كه همين است  ميبيني كه عجيب بو ميايد و تو هيچ نمي تواني بكني بو ،مزه، و تحكم من ندانستن چه نيشيست!، قلبت هم شايد گاهي وقتها بزند، از جا بدر ايد .....چه اشكال دارد؟مهم اين ست كه تو نمي داني مهم اينست كه من فقط مي دانم ،مهمتر اين است كه به اين خشونت واژه ها عادت كني به اين قاعده بازي ،به اين بايد هاي تعيين شده و ديگر تو را چه باك؟!

افسار گرده ي اسب تحكم را كه گرفته ايي و ديگر بهتر از اين چه ؟ديگر نه كسي به نوشته هايت چپ نگاه ميكند و نه كسي حرفي ميزند و تو هم بي پروا حرف هايت را گنده گنده بر دهان مخاطبهايت مي خوراني ،ديگر بهتر از اين چه؟بادي هم شايد به دماغت بندازي مهم اينست كه ديگر همه ميدانند كه تو شايد؛و بعدتر ها حتما بهتر ميداني٬!

و باز بگويمت پاي بحث هاي داغ سياسيت هم اگر بنشيني  گوشت به حرفهاي روانشناسانت هم اگر بدهي تبادل انديشه ايي هم اگر داشته باشي و واي به روزي كه اين تبادل بين دو نسل جدا از هم باشد  نقد ها را اگر بخواني مجلات را اگر ورق بزني  نيم نگاهي اگر به دنيايت داشته باشي دنيايي كه پر شده است ازاين  بايد ها، از اين چكار كردن ها، از اين به اجبار مثل من شدن ها ...ميبيني كه همه جا قصه همين است انگار كه شده است يك فرمول و بدا به  كسي كه اين فرمول را نداند كه اگر ندانست بازنده ميدان است!،فرمولي كه يك طرفش تحكم برخواسته از خشونت است و طرف ذيگرش مغلوب شدن و تو اوليش را بچسپ !

و روزنامه ها بعد ها در تيتر خود خواهند نوشت كه اين موضوع شده است يك معضل ،يك معضل همه جانبه گير!،كه روي انتشار سري السير تمام ويروس هاي رايانه ها را هم كم كرده ،معضل اينكه به جاي پر معنا كردن نوشته هايمان از خبريش گرفته تا ادبيش ،حرفهايمان ، پيشنهادهايمان درد و دلهايمان ، شده است من ميدانم و تو..؟؟ بجاي حرف تازه نقد تازه نظري تازه همه اش تمام هيكلمان را به چشم تن همه ميكشيم و هي من را بزرگ ميكنيم و هي به همه كار داريم وهي نظرمان ميشود بزرگ ،كارمان ميشود بزرگ ،دنيايمان ميشود بزرگ.....، هي بزرگ.....، بزرگ ...،بزرگتر ....و تو زير بار اين همه بزرگ....، بزرگ كارهاي بزرگ .....،نقطه ميشوي و اخر هيچ از .تو نمي ماند و لاشه ات را هم كه پيدا كنند ميبينند عجيب بوي تحكم گرفته يي!

پ ن:اسم اين پست بود خشونت احاطه شده بر ادبياتمان!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 11:39  توسط خوشه  | 

سال تحويل شد .....

حس خوبي ندارم ..كلافه ام ...يك سال را دور ميزنم ..يادم ميايد سر سفره نشستيم دستهايمان را به هم گره كرديم و گفتيم خدايا امسالمان را بهترين كن .....و اخرهاي سال بود كه دختر خاله ام گفت بهترينش اين بود كه اتفاق بدي نيافتاد ....و راست ميگويد ،بدش را گذاشته اند براي اين سال!

دلشوره بدي دارم انگار كه يك چيزي ميگويد سال خوبي را نخواهي داشت ....وقتي اينها را ميگويم تمام سالخورده هاي فاميل ميايد جلوي چشمم ..بد شده ام تازگي ها! انگار كه يك چيز ميخواهد برود و وقتي كه رفت انگار كه نميخواهد برگردد....انگار كه يك چيزي ميخواهد نابود شود از هم بپاشد ،بد شود!...و چيزي ميگويد كه تمام سال را بايد گريه كني،بايد فراموش كني،بشكني،.ببلعي، خودت را و يا كسي را ..چيزي را (؟) نميدانم ...من مستم ،منگم،نميدانم.  ولي انگار كه نوبت من است خودم ؟ارزوهايم؟دنيايم؟

تمام شد .....ديگر همه چيز تمام شد، نمايش پرشكوه  خيمه شب بازي هاي من هم  تمام شد، و تمام خاكسترش روياهاي ناب مرا خاكستري كرد و رفت ..... تمام من، تمام شد.  

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 14:21  توسط خوشه  | 

من مريم فرمانفرمايان فيروز دختر عبدالحسين ميرزا نوه ميرزا فرمانفرما نوه عباس ميرزا وليعهد...

وقتي كه مرا به سينه اش مي چسپاند و ميگفت :مريم خانم  مريم باجي مريم خانوم ما حاضر بودم كه........

تمام اين حرفها چند ثانيه جلوي چشمم رقصيد.
تا انجا كه يادم ميايد هيچ وقت نتوانسته ام با بعضي از موضوعات كنار بيايم  بعضي چيزها را همان دم بنويسم بعضي از فعلها را بردارم و بچسپانم به نوشته ام ..هيچ وقت..انهم وقتي نوبت به بزرگان ميرسد ديگر قضيه بدتر ميشود ،اينكه بيايي اينجا و بخواهي كه از غم از دست رفتن  عزيزي بنويسي ،از غم از دست رفتن انسان بزرگ ،انساني مبارز.....(نمیدانم چه بگویم)
فقط امده ام بگويم بزرگ انسان انديشه هاي نوجوانيم رفت  ..امده ام  بگويم ..روزگار بيچاره ما هم پشتش شكست وغم از دست رفتن انساني را بر خود نوشت ...غم رفتن مريم ما!
 هنوز باورم نشده من هميشه از باور شده هايم مينوشتم ..وحالا د يگر برايم سخت است كه  سنت شكني كنم و از باور نكرده هايم بنويسم ..من هنوز در شكستن بعضي از سنتها بعضي از حصارها ناتوانم .
سخت است اما به حكم ادب ناگزيريرم كه بگويم:روحش شاد و يادش گرامي باد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 16:49  توسط خوشه  |