![]() |
![]() |
|
| انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند |
|
کم کم داره نوروز از راه میرسه...
وقتی نوروز بیاد یعنی داره بهار میشه و وقتی بهار شد یعنی درختها دارند شکوفه میدن دنیا جامه ی نو بر تن میکنه سرما میره........ و زندگی دگر بار شاهد زایش یک فکر نو ،اندیشه ی نو، ارزوی نو، هدفی نو ....... و بازگشتی نو میشه . صحبت از عید شد.....پس عیدی ماهم فراموش نشه(میکشمتون اگه گدا بازی در بیارین و اما نوروز: ــــ نوروز مقدس و ملی، سالگرد طبیعی کار و زایش و پویش امید ملت ها و یادگار خوبان گذشته ی ماست. روزی و ایامی که در ان زرتشت زاده میشود،به بعثت میرسد، عروج می کند روزی که پروردگار می گوید :"ای زرتشت من ،در فروردین، به جهانیان جان دادم و ایران را بیافریدم "روز پیروزی کیومرث و هوشنگ،روز تقسیم جهان به دست فریدون (روم را به سلم،ترکستان را به تور،و ایرانشهر را به سومین پسر، ایرج سپرد)روزی که ازدهاک به دست سام نریمان، افراسیاب تورانی به دست کیخسرو سیاوشان ،و ضحاک به دست فریدون شکست می پذیرد . روز پیروزی نور بر تاریکی، و زیبایی بر پلشتی روز منوچهر و ارش تیر انداز که بخشی از سرزمین ایرانویچ را به تصرف افراسیاب در امده بود باز می ستا نند . روز پذیرش ایئن بهدینی (از سوی گشتاسب)،نوروز ،روز احیای امید ،استقلال، فرهنگ و ارمان سازنده است (۱) پس نیک است که این نوروز جم را و یادمان عجم را پاس داریم و حرمت نهیم،ان گونه که پیشدادیان و پیشینیان ما در برابر سلوک نابهنجار اسکندر فراگرد حضور ان را در سکوت حفظ نمودند و سر انجام سلوکیه را بر سفره ی هفت سین ایرانی نشاندند و بدانان اموختند که صلح عفو و عدالت اجتماعی در بن جان فرهنگ نوروزی نهفته است ،و سپس این عید را به یهودیان باز رساندند و مراسم پسح را برایشان بار اوردند ،و سپس مسیحیان به (عید پاک )رسیدند که همین نوروز ماست و چون نوبت به اعراب رسید سلمان پارسی در مقام طلایه دار فرهنگ خوش اندیشان،در معرفی نوروز به قبایل سبزه ندیده ی نورسته گفت:ما در عهد زرتشتی بودن می گفتیم خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز بیرون اورد،و فضل این جواهر بر دیگر سنگهای گرانبها ،برتری این ایام و نوروز را باز می رساند".(۱) یادمان باشد اگر در این ایام به عزیزان، غریبان، دلشکستگان ،و حتی به ناشناخته ترین موجود در این گیتی، سری زدیم با خود دلاویزترین شعر زنده یاد فریدون مشیری(دوستت درم)را به همراه بریم تاکه ....... : دامنی پر کنیم از این گل ، که دهیم هدیه به خلق ،که بریم خانه ی دشمن، که فشانیم بر دوست..... چرا که ...راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست. هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز سر سفره ما رو هم دعا کنید (که پاک رویم) حق نگهدارتان .
شاهرخ تویسر کانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 0:58 توسط خوشه |
|
|
امشب خیلی دلم گرفته ،نمی دانم این دنیای لعنتی چی از جون ادم میخواد ...سخته.. سخته به زور به دنیا اومدن ..به زور زیستن و به زور از این دنیای نکبتی رفتن... نمیدانم کی می خواهد تمام شود ..این دنیا ... این لحظه ها....این کور شب ثانیه ها... خدایا کی به پایان میرسد...
دلم گرفته......... هر وقت دلم میگیره به شعر های شاملو پناه میبرم ...من فکر میکنم شعرهای شاملو ادم و اروم میکنه حداقل برای من اینطوریه ...حالا شما را من نمی دانم برای شما هم می نویسم ..شاید شما هم مثل من دلتون گرفته باشه و شعر شاملو ..این بامداد جهان!محرمی باشه واسه قلبهاتون ــــ برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد،قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید،قلبی که جواب بگوید قلبی برای من،قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنار خود حس کنم. .....................................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/22ساعت 0:36 توسط خوشه |
|
|
در سوگ فروغ......
مرگ از کوچه ی ما میگذرد داس به دست و گلی چون لبخند میبرد از بر ما..(۱) درست۲۰ روز از مرگ فروغ میگذرد و افسوس بر ما که از او یاد نکردیم نمی دانم در وصف یک انسان بزرگ چه میتوان نوشت ،چه می توان گفت ،به کجا می توان پناه برد ،در کجا می توان گریست ..؟؟ من همیشه در وصف توصیفا ت و داستانها میمانم نمی دانم چه باید نوشت چه طور میشود حماسه یی را نقل کرد اصلا از کجا باید گفت؟شما بگویید.. چه میتوان گفت جز اینکه این بار نیز بیش از انکه فکر کنیم اتفاق افتاد پس برای خود تسلیتی بفرستیم. به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد....( ۲) ۱.سیاوش کسرائی ۲.احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/14ساعت 14:33 توسط خوشه |
|
|
بیاد پرنده ای که بودنش زیبایی بهار بود و نبودنش غم پاییز را در دلها بیدار میکرد
ــــ به مادرم گفتم قبل از انکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه ها تسلیتی بفرستیم صبح که از خواب بلند شدم صدا ی زنم را از توی اشپزخانه شنیدم:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/14ساعت 13:48 توسط خوشه |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریا دو شور روحش شاد و یادش گرامی باد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/14ساعت 13:47 توسط خوشه |
|
|
ـ در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا میخورد و می تراشد..
درست یادم نیست که چطور طرح درست کردن یک وبلاگ به سرم زد ...شایدبخاطر حرف های نگفته ای بود که باید می گفتم...راههای نرفته ای بودکه باید می رفتم...حصار هایی که باید میشکستم و ای وای اگر که این حصارها از جنسی باشد به نام ....تردید! حصارهای مخوف نه چندان کوچک که بر گرد یک محور ثابت می چرخد..... ـ در زندگی انسان هستند زخمهایی که بی التیام اند ..شاید باید برای التیام یافتنشان صبر کرد ..اما..تا کی...تا به کجا...این را دگر نمی دانم اما هر چه هست بگو باشد.. ـ عاقبت یکروز ..... می گریزم از فسون دیده تردید می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها می خزم در موج گیسوی نسیم شب می روم تا ساحل خورشید در جهانی خفته در ارامشی جاوید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/13ساعت 15:6 توسط خوشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن _ ارشیو یادتان نرود! |
| پیوندهای روزانه |
|
دوباره نو پرنيان دولت عشق هم صحبت خاك دلبستگی پنچره زمزمه با فرياد انجمن شاعران مرده چند وحي گم شده كوچه باغ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|