تبليغاتX
خوشه
انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند

من بغض میکنم 

ـــ در جواب به یکی از دوستان

 

نمیدانم تا کی میخواهیم این عقده ی 2500سال را همه جا به یدک بکشیم نمی دانم چه ضرورتی دارد

که هر جا و در هر مکانی بی ربط و یا بعضا با ربط این کلمه مفلوک تمدن را به دور حباب خاکی خود بکشانیم؟

چه را میخواهیم ثابت کنیم؟که ما مثلا تمدن داریم؟ که مثلا تنها هنر موجود در این دنیا نزد ایرانیان است و بس؟ کی میخواهیم از این حرف های کلیشه ای دست بکشیم کی میخواهیم حسن ختام  کلامان را با کلماتی دیگر عوض کنیم ؟

مشکل ما از اینجا آب میخورد که خودمان را سرور جهان میدانیم و انتظار داریم همه این را بدانند خب این درست

هیچ عیب و نقصی هم ندارد اما چگونه ؟؟؟؟ تا کی میخواهیم خود را فریب دهیم  و ادای ادمهای با فرهنگ را در بیاوریم ؟

خودتان هم میگویید 2500 سالللللل... گذشت ان زمان ، محض خدا  اندکی از این افسانه ی باطل بیرون بیایید و هی تمدن تمدن نکنید

به نظر من ما هیچ تمدنی نداریم کشوری که تنها خودش را در گذشته ببیند  و هی دم از بی فرهنگیه دیگر ملل بزند  همان به که

وجود نداشته باشد  همان به که بلایایی بدتر از این گریبانش را بگیرد، فیلم 300 ،مساله خلیج فارس ،نسبت دادن مولوی  و عطار به ملل های دیگر و غیره و غیره تنها

 

تلنگریست  که  نفرت جهانیان را از نام ایران بشنویم و ما در عوض چه کرده ایم؟ چه اقدامی برای زدودن این اندیشه کرده ایم؟ هیچ و هیچ، جز آنکه ،خود را در نقاب گذشته یمان محبوس کرده و با خنده ای رجز الود گفته باشیم  آه ...ای مردم ،ما فرهنگ داریم....که نه ، فرهنگ داشته ایم و من بد بختی را از این بیش نمی یابم .......افسوس.....ما  ایرانیهاغوطه ور در یک غروری کاذب هستیم و تا کسی می گوید بالای چشمتان ابرو است جبهه میگیریم و از رستم و تخت جمشید و حافظ و ووو، و لابد از ۲۵۰۰ سالمان می گوییم ،و من نمیدانم

 به چه علت باید از شنیدن نام اینها به وجد بیایم ؟

بر عکس بغض میکنم وقتی که خود را بر لبه ی باریک ریسمان بد گمانی ها و شک یبینم  که لاجرم با بغضی در گلو برای دفاع از خویشتن خویش، از ایران خویش ، به ناچار، از روی غروری کاذب ، به قرن 4،  7هجری نه ، فراتر، 2500 سال کذایی رجوع کنم بغض میکنم  وقتی میبینم که نمی توانم از حالم حرف بزنم از حال کشورم .......... بغض میکنم وقتی پای خود را در حصار بسته ی گذشته یبینم...........  من بغض میکنم............. من از این تمدن بغض میکنم............من از این 2500 سال مسلول بغض میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 0:59  توسط خوشه | 

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر ......سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست میدانید؟

نسبت ما به مفعول است

در دهانم زبان چو اویزی

در تهی گاه زنگ میلرزید

صورت ناساز انچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد ان سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم اگاه

ﮊاله را ز ان میان صدا کردم

(ﮊاله) از درس من چه فهمیدی؟ پاسخ من سکوت بود سکوت بود

ده جوابم را بده کجا بودی ؟

رفته بودی عالم( هپروت) ؟

خنده ی دختران و غرش من

ریخت بر فرق ﮊاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقامجو  گفتم

بچه ها گوش ،(ﮊاله) سنگین است

دختری طعنه زد که نه جانم

درس در گوش (ﮊاله) یاسین است.

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پی گیر میرسد بگوش

زیر اتشفشان دیده ی من

(ﮊاله ) ارام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

ان دو میخ نگاه خیره ی او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره ی او

انچه در ان نگاه می خواندم

قصه ی غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن امد

با صدایی که سخت لرزان بود

(فعل مجهول) فعل ان پدریست

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالید

سوخت از تاب برادر من تاک

تا سحر در کنار من نالید

از غم ان دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و ان خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید و انچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله ی او

شسته میشد به قطره های سر شک

چهره ی همچو  برک لاله ی او

ناله ی من به ناله اش  امیخت

که غلط بود انچه  من گفتم

درس امروز قصه ی غم تست

تو بگو من چرا سخن گفتم ؟

فعل مجهول ان پدریست

که ترا بیگناه می سوزد

ان حریق هوس بود که در او

مادری  بی پناه می سوزد. 

                                            سیمین بهبهانی

 روز زن مبارک باد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 22:33  توسط خوشه | 

پروردگارا

        به من ارامشی ده تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده:

                  تا تغییر دهم انچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده:

               تا تفاوت این دو را بدانم

فهم ده:

             تا متوقع نباشم که دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند .

                                                                                      ( جبران خلیل جبران)    
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 1:8  توسط خوشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

_ ارشیو یادتان نرود!

پیوندهای روزانه
دوباره نو
پرنيان
دولت عشق
هم صحبت خاك
دلبستگی
پنچره
زمزمه با فرياد
انجمن شاعران مرده
چند وحي گم شده
كوچه باغ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ديباچه
عباس معروفي
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
مهدی اخوان ثالث
سيد علي صالحي
سهراب سپهري
صادق هدایت
اوای ازاد
مجله عصر ادينه
مجله والس
رخشاهان
سيما بينا
هدایت
بزرگ علوي
حسين پناهي
فدريكو گارسيالوركا
رضا برهاني
علي بابا چاهي
احمدرضا احمدي
سيد مهد موسوي
هوشنگ گلشيري
ايدين اغداشلو
ششمس لنگرودي
سيب گاز زده
خوابگرد
هفت سنگ
كافه داستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

BlogCustomHtml