تبليغاتX
خوشه
انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند

_ پیرمرد در حالیکه کتاب را از همه جوانب برسی میکرد میگفت : هوم! کتاب مهمی است اما خیلی کسل کننده است .شبان شگفت زده شد ، پس آن مرد هم خواندن بلد بود .......، پیرمرد ادامه داد : این کتاب از همان  چیز هایی حرف میزند که تقریبا همه کتابها از ان حرف میزنند .یعنی ،ناتوانی انسانها در انتخاب سرنوشتشان ،و اخر سر باوری را ارائه میدهند که بزرگترین گزافه و دروغ دنیاست. مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگترین دروغ کدام است ؟  اینست :

 

در زندگی ما لحظه ای فرا میرسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس سرنوشت بر هستی ما مسلط میشود و این بزرگترین گزافه ی عالم است

                                                                                                 

                                                   «   کیمیا گر / پائو لو  کوئیلو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 1:33  توسط خوشه | 

 عروسی جلال ال احمد و سیمین دانشور .......................!

......از زمان آشنایی ام با او تا روزی که مرا به عروسی دعوت کرد هرگز باور نمی کردم  این  آدم روزی ازدواج کند .ولی این یکی از خصایل جلال بود که همواره کاری میکرد که دیگران از او انتظار نداشتند.

مجلس عروسی خیلی ساده و بی پیرایه و خودمانی بود و جز چند نفر از نزدیکان عروس باقی همه از دوستان جلال بودنند .تقریبا  سی چهل نفر می شدند . همه ایستاده بودنند در یک سالن نسبتا کوچک.الان خاطرم نیست در کجا بود . جلال خودش که خانه به دوش بود .در منزل خانم دانشور هم نبود .شاید در خانه ملکی بود. درست یادم نیست .اما انچه به خوبی به  یادم هست کادویی بود که صادق هدایت برای  جلال اورده بود . در اواسط مجلس، صادق بسته ای را در اورد و تقدیم عروس و داماد کرد . بسته ای بود به اندازه ی یک جعبه ی شیرینی یک کیلویی . همه با اشتیاق دور او جمع شدند. جعبه که باز شد از توی ان جعبه ی کوچکتری بیرون امد، ان را که باز کرد بسته ای باز کوچکتر تا رسید به قوطی ای به اندازه ی قوطی یک خمیر دندان کوچک و از توی ان  یکی از ان قاشقهای پلاستیکی که در قوطی شیر خشک می گذارند  بیرون امد. انوقت  صادق گفت :

_   «لطفا با همین تا اخرش را میل کنید!» و شلیک خنده ی همه گی .

در همان شب از خانم سیمین دانشور که برای اولین بار می دیدمش پرسیدم:« خانم، شما نمی خواهید  یک ترانه ای برای دوستان بخوانید؟» با لهجه ای شیرین شیرازی گفت :ای آقا،صدای من از غراب زکام گرفته هم بدتر است !


برگرفته از مقاله یی تحت عنوان خاطراتی از جلال  به نوشته ای دکتر انور خامه ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 0:24  توسط خوشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

_ ارشیو یادتان نرود!

پیوندهای روزانه
دوباره نو
پرنيان
دولت عشق
هم صحبت خاك
دلبستگی
پنچره
زمزمه با فرياد
انجمن شاعران مرده
چند وحي گم شده
كوچه باغ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ديباچه
عباس معروفي
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
مهدی اخوان ثالث
سيد علي صالحي
سهراب سپهري
صادق هدایت
اوای ازاد
مجله عصر ادينه
مجله والس
رخشاهان
سيما بينا
هدایت
بزرگ علوي
حسين پناهي
فدريكو گارسيالوركا
رضا برهاني
علي بابا چاهي
احمدرضا احمدي
سيد مهد موسوي
هوشنگ گلشيري
ايدين اغداشلو
ششمس لنگرودي
سيب گاز زده
خوابگرد
هفت سنگ
كافه داستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

BlogCustomHtml