![]() |
![]() |
|
| انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند |
|
اخوان ثالث از زمره ی شاعرانی ست که من كمكي ديردل به سروده هایش داده ام !هر چند او را خواهی و نخواهی می شنا ختم اما همیشه درک شعرهای اخوان برایم بسیار مشکل بود بدبختانه برای همه و این شاید به خاطر نظم و اهنگ خاص شعر او باشد که در هوای شعر دیروز و امروزمان در گذر است . اما اوست شاعری بزرگ که به روال همیشه برای زنده ی او دلجویی نشد و تازه بعد از گذشتن سالیان متمادی حالا سنگ مزارش برای ما قیمتی برداشته است ! نمی خواهم ادای ادم های همه چیز فهم را در بیاورم اما وظیفه ی خود دیدم که به یادش پستی بنگارم تا شاید بادی در گذرد و شناختش را برای ما سهل تر سازد .داستانک هایی که بیان میکنم شنیده ها و گوشه چشم هایست بر چندین خط های نگاشته بر روی کاغذ هایی بیشمار که دور یا نزدیک انرا یافت ام منابعش را درست یادم نمی اید دانسته ها را مینویسم اما برای ندانسته هایش بر من خرده مگیرید .... پس اینگونه از زبان خود اخوان شروع میکنم ....
- پدرم اسمش علی بوده از ان عطار طبیبان بود واصلا اهل فهرج يزد بود اما كوچ كرده وپرورده ي خراسان بود .او زني داشت به نام مريم اهل خراسان ودر 1307شمسي «هيچ اقايي» كه من باشم در توس خراسان به دامن روزگار افكند وان هچ اقا همين طور بزرگ ميشد ،تا روزي كه ديد دارد براي خودش دلي دلي اواز ميخواند و اما چه اوازي !مسلمان نشنود كافر نبيند .. .. و انوقت..... ...جز همين چارتا كلام سرود وسري كه با شما مردم و با خودم و زمانه خودم و شما دارم .... هيچ و هيچ ،مطلقا هيچ ندارم ،نه سرو سامان زندگي ،نه امن خاطر ،نه ... هيچ منصب و رتبه مراتب و سوابق نسوخته ي اداري و مهندسي و كمك مهندسي و دبيري و اموزگاري ... و ديگر عرض شود به حضور شما ،نه هيچ اطمينان به فردا _انهم در استانه ي پيري _و نه هيچ بازنشستگي و نه حتا يك الونك خشتي كه هر چار صباح يك بار ناچار نشوم با اهل بيت محترم يك مشت خرت و پرت و چارتا كتاب و دفتر دستك و كلي ياداشت و فيش وپيش نويس و پاكنويس و بار و بنديل و اسباب و اثاثيه برو بچه ها و خودم را به كول بگيرم و از اين خانه به ان خانه ،از اين محله به ان محله بروم و سر پناهي اجاره كنم ، به قول اقاي م _اميد متخلص به «لكه ابر عابر آفاق نوميدي » : اي وطن اباد باشي ،سر بلند،ازاد باشي/گرچه بهر من نداري ،كلبه اي كاشانه اي هم /جغدها هرشب نشانم مي دهد «اميد » و ميگويد :/گنج معني بين ندارد گوشه ي ويرانه اي هم ./ او در جايي ديگر ميگويد : لقب را به من روزگارميدهد ، زمانه ميدهد ،مردم ميدهند ،نه مشتي مدعي بي درد و حاسدان معلول الحال . وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه ي خود را در مشهد سپري نمود از اثارش ميتوان به ارغنون ،بدعت ها و بدايع نيما يو شيج،اخر شاهنامه ،دوزخ اما سرد ؛زمستان،از اين اوستا ،پائيز در زندان ،منظومه شكار ، زندگي ميگويد اما ،ترا اي كهن بوم و بر .... اشاره كرد در سال 1332 با دختر عمويش ايران ازدواج كرد" «سال 29 عقد بود و سال 32 هم شرع زندگي مشترك »" . حاصل اين ازدواج پنچ فرزند به نامهاي لولي، طوس ،زرتشت ،مزدك و لاله بود .اما مرگ دخترك او لاله بيشتر وي را گوشه گير و شكسته كرد __"دنياست چه ميشود كرد . منهم بيست ساله دختري داشتم با پسر عمه اش ناصر ، مرغابي شدند و رفتند . حميد مصدق كه يكي از نزديك ترين دوستان اخوان بود ميگويد :برخوردش با همه مهربانه بود اما كمتر كسي به حريم خاص او راه داشت .كمتر تاب تحمل جمع را داشت بيشتر خلوتي را با خاصان مي پسنديد . نه خاصان الزاما مشهور و معروف يا صاحب الاف والوف .گوشه گير و انزوا طلب بود و در گريز ازشهرت طلبي ،با رسانه ها ي عمومي ميانه اي نداشت و با بعضي از رسانه ها خصوصا در اين دهه ي اخر عمر به طور كلي ميانه ي نداشت . __" من در واقع درست نمي دانم چرا اهل مصاحبه نيستم و از كج و كوج نشستن ها عكس گرفتن ها و حرف ها و سخن ها و چه و چه ها انگار اصلا خوشم نمي ايد .به خواهندگان و سائلان در اين خصوص چه بد قولي ها كرده ام ...» تقريبا به هيچ يك از انجمن هاي ادبي در تهران نمي رفت چون ميدانست كه در اين قبيل انجمن ها فقط براي ان جمع ميشوند كه از اثار همديگر به تظاهر تعريف كنند و او كسي نبود كه بر خزعبلات هر ياوه گويي آفرين بگويد. از هفده سالگي به استخدام وزارت فرهنگ ان زمان و اموزش و پرورش فعلي در امده بود و سالها در ورامين و جاهاي ديگر به كار تدريس اشتغال داشت و حدود ده سالي قبل از انقلاب مامور به خدمت در راديو بود .در اوايل انقلاب پس از بيست و چند سال خدمت فرهنگي بدون هيچ گونه حكمي او را خانه نشين كرده بودنند .نه اخراج شده بود،نه بازخريد و نه بازنشسته . در اخر اين نوشته ي كج و كوله ام ..... و م _اميد ما در سن 62 سالگي در شهريور 1369 زندگي را بدرود گفت و در زادگاهش توس در كنار پدر بزرگوارش فردوسي به خاك سپرده شد و اينگونه است كه دست سرنوشت اميد را از ما گرفت و پسر را به پدرش سپرد .به ياد لاله خشكنابي همسر حميد مصدق مي افتم كه وقتي از او پرسيدند مرگ اخوان چه تاثيري بر مصدق گذاشت؟و او در جايي از كلامش گفته بود :ادم بعد از سالها مي فهمد كه يك حادثه با او چه كرده است . و من به پيشاني ستبر اديباتي فكر ميكنم كه هنوز هم نفهميده است چين هاي روي پيشانيش حادثه ي از دست دادن مردان بزرگواريست كه با رفتنشان خطي بر خطوطش به يادگار مي نگارند... و در ميان خطي از اين خط ها ، خطيست كه نامش « ماث » ست . روحش شاد و يادش در خاطره هايمان جاودان
پ ن:نقل قولها از مجله گردون و كتاب پشت دريچه هاي خانم حنانه ميباشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/13ساعت 16:6 توسط خوشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن _ ارشیو یادتان نرود! |
| پیوندهای روزانه |
|
دوباره نو پرنيان دولت عشق هم صحبت خاك دلبستگی پنچره زمزمه با فرياد انجمن شاعران مرده چند وحي گم شده كوچه باغ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|