![]() |
![]() |
|
| انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند |
|
سالها پيش چارلي چاپلين برا ي دخترش در نامه يي نوشت ..اينجا شب است، يك شب نوئل ........حالا من براي شما مينويسم..اينجا شب است ..اما نه يك شب نوئل!..هميشه شبهاي نوئل تداعي كننده ي شبي سرد بود براي من ..و شايد امشب تنها از جهت سرديش به شب يخ نوئل بماند .. پس دوباره مينويسم: اينجا شب است ،يك شب سرد نوئل ودر قلعه ي كوچك ما مادرم برادرم خواهرم پدرم همه بي سلاح خفته اند و من مانده ام تنها.....نميدانم چم هست .. شايد كم كم دارم بزرگ ميشوم اخر حس بزرگ شدن را در تمام بدنم حس ميكنم حس بزرگ شدن من در همه جا هست ...اينجا در زير پوستم ..در تمامي رگ ها و شاهرگ هايم تا برسد به استخوانم ،فكرم ،روحم و از انجا(؟)، ديگر من نميدانم به كجا ميرود....درواقع من هيچ وقت نفهميده ام كه اين حسها بالاخره به كجا ميروند و سر از كجا در مياورند بيچاره حسهاي من...دلم برايشان ميسوزد چقدر بد است محبوس شدن، و حال من دارم همگيشان را به زور در قالب بدنم جمع ميكنم ....(چقدر من ظالمم!).....نميخواهم بنويسم دلم ....نوشته ام، بسيار، ولي مگر فرقي هم ميكند چه دل من گرفته باشد و چه نه ،دنيا همين است كه ميبيني ! اصلا چه فرق ميكند...... من تنها در پي دانستن پايانش هستم پاين يافتن اين حيات !....يعني چه ميشود.......كس نميداند..............لاجرم سكوت ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/08/18ساعت 0:18 توسط خوشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن _ ارشیو یادتان نرود! |
| پیوندهای روزانه |
|
دوباره نو پرنيان دولت عشق هم صحبت خاك دلبستگی پنچره زمزمه با فرياد انجمن شاعران مرده چند وحي گم شده كوچه باغ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|