تبليغاتX
خوشه
انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند
من مريم فرمانفرمايان فيروز دختر عبدالحسين ميرزا نوه ميرزا فرمانفرما نوه عباس ميرزا وليعهد...

وقتي كه مرا به سينه اش مي چسپاند و ميگفت :مريم خانم  مريم باجي مريم خانوم ما حاضر بودم كه........

تمام اين حرفها چند ثانيه جلوي چشمم رقصيد.
تا انجا كه يادم ميايد هيچ وقت نتوانسته ام با بعضي از موضوعات كنار بيايم  بعضي چيزها را همان دم بنويسم بعضي از فعلها را بردارم و بچسپانم به نوشته ام ..هيچ وقت..انهم وقتي نوبت به بزرگان ميرسد ديگر قضيه بدتر ميشود ،اينكه بيايي اينجا و بخواهي كه از غم از دست رفتن  عزيزي بنويسي ،از غم از دست رفتن انسان بزرگ ،انساني مبارز.....(نمیدانم چه بگویم)
فقط امده ام بگويم بزرگ انسان انديشه هاي نوجوانيم رفت  ..امده ام  بگويم ..روزگار بيچاره ما هم پشتش شكست وغم از دست رفتن انساني را بر خود نوشت ...غم رفتن مريم ما!
 هنوز باورم نشده من هميشه از باور شده هايم مينوشتم ..وحالا د يگر برايم سخت است كه  سنت شكني كنم و از باور نكرده هايم بنويسم ..من هنوز در شكستن بعضي از سنتها بعضي از حصارها ناتوانم .
سخت است اما به حكم ادب ناگزيريرم كه بگويم:روحش شاد و يادش گرامي باد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 16:49  توسط خوشه | 

شديدا دلم براي نوشتن تنگ شده است ...انقدر كه وقتي ميبينم كسي پستي گذاشته حسوديم ميشود ..كاش من هم مينوشتم!(اين شايد تنها چيزيست كه به مغز ادم خطور كند )..بايد نوشت ...خيلي چيزها را.........ومن كه تمام حرفهايم را محكم به خود بسته ام!.. ..و من چقدر حرف دارم .....چقدر حرف ....ادم وقتي مدتي چيزي را نمي نويسد تمام حرفهايش ميايد جلوي چشمش ....حرفهايت كه بهت ميگويند بگو!همين!.. بيچاره ها توقع زيادي هم ندارند ....حقشان را ميخواهند ....نميخواهند كه بياستند .....نميخواهند كه  مانده شوند... ..انها هم مثل من هواي مانده ملولشان ميكند...عجيب!.. چه سرنوشت مشتركي!چه درد مشتركي!چه هوس مشتركي!هوس نوشتن ...دوستاشتني نيست؟چشمان بادميشان را هم ميتوانم ببينم كه به چشمان من زل زده اند ..ارام زل زده اند معصومانه!......حيف !هنوز هم ميخواهم محافظه كارانه جلويشان بياستم ارامشان كنم و بگويمشان صبر كنيد ...صبر كنيد ....بالاخره يك روز نوبت شما هم ميرسد ....يك روزي شما را هم مينويسم ....يك روزي شما هم حقتان را از من خواهيد گرفت !..و انروز ميشود روز شما (فوق العاده نيست؟)...و بعد انگشتانشان را ميگيرم (ببين2؛1....)تو امدي!..و بعد اهسته رويشان را ميبوسم و ميگذارم كه به خوابي ارام روند ...........ارام به خواب روند! ....ارام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 10:31  توسط خوشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

_ ارشیو یادتان نرود!

پیوندهای روزانه
دوباره نو
پرنيان
دولت عشق
هم صحبت خاك
دلبستگی
پنچره
زمزمه با فرياد
انجمن شاعران مرده
چند وحي گم شده
كوچه باغ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
ديباچه
عباس معروفي
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
فریدون مشیری
مهدی اخوان ثالث
سيد علي صالحي
سهراب سپهري
صادق هدایت
اوای ازاد
مجله عصر ادينه
مجله والس
رخشاهان
سيما بينا
هدایت
بزرگ علوي
حسين پناهي
فدريكو گارسيالوركا
رضا برهاني
علي بابا چاهي
احمدرضا احمدي
سيد مهد موسوي
هوشنگ گلشيري
ايدين اغداشلو
ششمس لنگرودي
سيب گاز زده
خوابگرد
هفت سنگ
كافه داستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

BlogCustomHtml