![]() |
![]() |
|
| انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند |
|
تا حال شده است در يك جاي پر از هياهو و سروصدا بايستيد اما هيچ نشنويد؟... ..شده است كه همه چيز را بشنويد و بعد دلتان بخواهد كه تمامي شنيده هايتان ناشنيده بماند؟؟....شده است كه از هيچ به تهي برسيد؟! ....از خلا به سكوت!؟ شده است؟؟ شده است يك لحظه به خودتان بيايد و ببينميد همه دارند ميرقصند؟انهم چه رقصي،( روي بندريش را كم ميكند!) اما براي من همه اينهايي را كه گفتم پيش امده تمام اينها را ديده ام و چشيده ام و چشمانم كور باد اگر كه فكر كنم كه نديده ام!اينجا همه سازي بر دهان بر گرفته اند و هر كدامشان مينموازند و ميرقصند و ميخوانند ، و سخن كه نه، جيغ ميزنند .....از دهانشان كه نه ...از حنجره هاي وا كرده يشان ! اينجا دارند ميكوبند ....ميكوبند تمامي چيزهايي كه به خودشان تعلق ندارند ...و پست مي انگارند حرف هاي ديگران را پس؛ دستي به خود ميزنند و كتشان را ميتكانند تا تهي كنند هيچستانهايي كه خود مي پندارند.... تهي كنند خنزر پنزري هايي كه ديگران ان را به حساب فكر و انديشه ارزش و عقيده ميگذارند..اه عقيده ..چه راحت امروزه دارد به زير چكمه ها يمان له ميشود .... و من دارم همين له شدن ها را ميبينم و براي همين است كه.دلم ميسوزد....دلم پر است از اين همه بي حرمتي از اين همه قدرت طلبي .. .. از اين همه عقيده ها و ارزشهاي ديگران را به زير پا افكندن و كوفتن .... از اين همه خود را علامه ي دهر دانستن!.....دلم پر است باور كنيد ..دلم پر است از نقاب ها ماسكهايي كه بر صورتها دارد دهن كجي ميكند ..دلم پر است از مردمي كه واژه هاي مقدس را با خود لجن الود ميكنند ..واژه هاي زببا و شگفت انگيزي چون آزادي حق ..برابري ..روشنفكري! واژه هايي كه حتي نامشان هم ادم را تكان ميدهد .....و بعد ....و بعد ...براي خود سرا پرده ايي ميسازند و هرانكسي را كه زير اين سراپرده نباشد دشمن مينگاردندش و بعد مستانه اواز ميخوانند و دهانشان را باز ميكنند و مي ماسند سخن ها رابر لبهايشان .... و من ناگاه صداي انفجار زده ي دست زدن هاي غريبي را ميشنوم.. صداي به هم خوردن دستها،لبها ، و جيغ ها ،هياهو هايي كه خود را به خاطر اين حرف ها حرام ميكنند!! تا مبادا يك دشمن باشند !.... .دارم كر ميشوم و حرص ميخورم از اينكه نميتوانم يك دشمن باشم ! حالم دارد به هم ميخورد وقتي كه دهنهاي كف كرده يشان را ميبينم كه با تمام قوا باز كرده اند و نميدانم چراهميشه فكر ميكنم كه ميخواهند مرا ببلعند! (كه شايد سالهايست كه ما را بلعيده اند و خود نمي دانيم) ! و من صداي قروچ قروچ دندانهايشان را بر روي گوشت اويزان شده بر استخوانم حس ميكنم ....و ميشنوم .....ميشنوم .....ميشنوم...و هوس اين را ميكنم كه فرياد زنم .................من يك دشمنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/30ساعت 0:3 توسط خوشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن _ ارشیو یادتان نرود! |
| پیوندهای روزانه |
|
دوباره نو پرنيان دولت عشق هم صحبت خاك دلبستگی پنچره زمزمه با فرياد انجمن شاعران مرده چند وحي گم شده كوچه باغ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|