![]() |
![]() |
|
| انچه شما در مورد خود فکر میکنید مهمتر از چیزیست که دیگران در مورد شما فکر میکنند |
|
چشمهايت را كه باز كني،پره هاي گوشت را كه فراخ تر كني ،گوشهايت را هم اگر بيشتر بجنباني مي تواني درست حسشان كني،ميتواني قشنگ ببيني خودت را،دنيايت را،خودت كه در پوشالي از حرفها و واژه ها نشسته ايي چهارزانو، و هيچ شايد به خيالت هم نرسد كه چه ها را قورت ميدهي؟ ،چه هارا ميشنويي؟
بو كه كني ميبيني جدايي از بوي سيروسبزي و بي خيالي،جدايي از بوي تورم و بنزين،جدايي از بوي دستبندها و جنجالهاي تو خالي ،يك سري چيزها انگار كه بويشان قوي تر است ....چشم كه باز بگذاري ميبيني به جاي اينكه تو بر دنيايت باشي اين خشونت و تحكم و اصرارست كه بر دنيايت كه نه بر خودت سوار شده! چشم هايت را اگر باز كني ،دنياي مجازيت را اگر خوب بگردي،كامنت هايت را اگر خوب بخواني ،وبلاگهايت را اگر خوب سرچ كني ميبيني انگار هي دارد بويش قويتر ميشود،بوي تحكم،بوي خشونت بوي پتكي كه هي ميخورد به سرت،بوي تو نميداني و من ميدانم ،تو نمي فهمي و من ميفهمم، بوي تو دروغ مي گويي و من راست، بوي تو شطاني و من؛ فرشته( البته با واژه هايي در لفاف لفظ پوشيده !) از اين دنيا هم اگر به در ايي و اين دنيايت را هم گاه گاهي ببيني ،ميشنوي كه همان بوها اينجا هم است همين بغل گوشت ،تلويزيون راكه باز كني گوش راديويت را هم كه پيچ دهي ، پاي صحبت بزرگترهايت كه بنشيني، گفتگوي تمدن ها را هم اگر داشته باشي ميبيني كه همين است ميبيني كه عجيب بو ميايد و تو هيچ نمي تواني بكني بو ،مزه، و تحكم من ندانستن چه نيشيست!، قلبت هم شايد گاهي وقتها بزند، از جا بدر ايد .....چه اشكال دارد؟مهم اين ست كه تو نمي داني مهم اينست كه من فقط مي دانم ،مهمتر اين است كه به اين خشونت واژه ها عادت كني به اين قاعده بازي ،به اين بايد هاي تعيين شده و ديگر تو را چه باك؟! افسار گرده ي اسب تحكم را كه گرفته ايي و ديگر بهتر از اين چه ؟ديگر نه كسي به نوشته هايت چپ نگاه ميكند و نه كسي حرفي ميزند و تو هم بي پروا حرف هايت را گنده گنده بر دهان مخاطبهايت مي خوراني ،ديگر بهتر از اين چه؟بادي هم شايد به دماغت بندازي مهم اينست كه ديگر همه ميدانند كه تو شايد؛و بعدتر ها حتما بهتر ميداني٬! و باز بگويمت پاي بحث هاي داغ سياسيت هم اگر بنشيني گوشت به حرفهاي روانشناسانت هم اگر بدهي تبادل انديشه ايي هم اگر داشته باشي و واي به روزي كه اين تبادل بين دو نسل جدا از هم باشد نقد ها را اگر بخواني مجلات را اگر ورق بزني نيم نگاهي اگر به دنيايت داشته باشي دنيايي كه پر شده است ازاين بايد ها، از اين چكار كردن ها، از اين به اجبار مثل من شدن ها ...ميبيني كه همه جا قصه همين است انگار كه شده است يك فرمول و بدا به كسي كه اين فرمول را نداند كه اگر ندانست بازنده ميدان است!،فرمولي كه يك طرفش تحكم برخواسته از خشونت است و طرف ذيگرش مغلوب شدن و تو اوليش را بچسپ ! و روزنامه ها بعد ها در تيتر خود خواهند نوشت كه اين موضوع شده است يك معضل ،يك معضل همه جانبه گير!،كه روي انتشار سري السير تمام ويروس هاي رايانه ها را هم كم كرده ،معضل اينكه به جاي پر معنا كردن نوشته هايمان از خبريش گرفته تا ادبيش ،حرفهايمان ، پيشنهادهايمان درد و دلهايمان ، شده است من ميدانم و تو..؟؟ بجاي حرف تازه نقد تازه نظري تازه همه اش تمام هيكلمان را به چشم تن همه ميكشيم و هي من را بزرگ ميكنيم و هي به همه كار داريم وهي نظرمان ميشود بزرگ ،كارمان ميشود بزرگ ،دنيايمان ميشود بزرگ.....، هي بزرگ.....، بزرگ ...،بزرگتر ....و تو زير بار اين همه بزرگ....، بزرگ كارهاي بزرگ .....،نقطه ميشوي و اخر هيچ از .تو نمي ماند و لاشه ات را هم كه پيدا كنند ميبينند عجيب بوي تحكم گرفته يي! پ ن:اسم اين پست بود خشونت احاطه شده بر ادبياتمان! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 11:39 توسط خوشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من درد مشترکم مرا فریاد کن _ ارشیو یادتان نرود! |
| پیوندهای روزانه |
|
دوباره نو پرنيان دولت عشق هم صحبت خاك دلبستگی پنچره زمزمه با فرياد انجمن شاعران مرده چند وحي گم شده كوچه باغ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|